سفارش تبلیغ
صبا ویژن
 
تنها علمدار هیئت تعزیه خوانی حضرت ابوالفضل (ع) روستای ده زیار

کسب مدال طلای وزنه برداری پهلوان حاج حسین رضازاده

را به همه ملت های مسلمان بویـژه امت قهرمان پرور ایران تبریـک می گوئیم.

پیام رهبر معظم انقلاب به همین مناسبت:

بسم الله الرحمن الرحیم

صحنه را دیدم، از اینکه ملت ایران را خوشحال کردی، متشکرم. اینشاالله موفق باشید.

سید علی خامنه ای

15/9/85

واقعا عشق واعتقاد واقعی و قلبی به مولا ابوالفضل(ع) چه می کند؟

آنگاه که از کودکی، دست در دستان پدر سوی سقاخانه می رفتی، تو که از آن زمان عشق به سقا و سقاخانه در وجودت جان گرفت و شروع به رشد کرد تا الآن که با پیراهنی متبرک به نام نامی تنها علمدار کربلا باعث افتخارآفرینی کشورمان،ایران اسلامی هستی، تو که نامت چنان غروری را در وجود هر ایرانی ایجاد می کند که انگار تو خودشان هستی، تو را که با آمدنت بر بروی سکوی وزنه برداری ذکر یا اباالفضل ، یا اباالفضل را بر لبانمان جاری میکنی.

درود بر تو و ابوالفضل علیه السلام نگهدارت

اینک که به نام و یاد عباس (ع) کارنامه افتخارات دلاورمردان این میهن اسلامی نقش پذیرفته است، نباید فراموش شود که، چه بزرگوارانی بودند که این موقعیت را فراهم نمودند، همانان که بدون هیچ اثر و نامی از خود، فقط با ذکر یا حسین یا ابوالفضل دروازه های  معرفت را پیموده و به لقاالله رسیدند و شاید به خدای خود چنین گفتند که ما فقط خادمیم، خادم، خادم این ملت، ملت مسلمان و شیعه ایران و برای دفاع از اسلام و مسلمین، دفاع از انقلاب و نهضت خمینی کبیر(ره) و دفاع از ناموسمان آمده ایم. سزاوارترین کسان، برای ایستادن بر این ساحل، همانانند، همانان که لحظه های حضور در گرماگرم ایثار و جانبازی را لمس کرده اند، همانان که یک یا عباس گفته اند و صد لبیک شنیده اند.

 

چون دید دست راست جدا شد ز پیکرش

افکند مشک آب ، به بازوی دیگرش

گفتا ، قضا که چاره ز یک دست کی شود

شد کشته این جوان و کسی نیست بر سرش

ای آب نارسیده به حنجر، سکینه اش

وی رفته سوی شام ، دل افسرده خواهرش

ای دا به درد بی پدری بسته کودکش

وی در مدینه، چشم به ره مانده مادرش

این تشنه لب ، مسافر برگشته از فرات

از جان گذشت و گشت فدای برادرش

و چه طولانی شد این عطش

و چه طاقت سوز شد این تشنگی




موضوع مطلب :


سلام بر تو اى امام هشتم، اى فرزند پیامبر و على، اى پاره تن فاطمه اى جگر گوشه حضرت موسى بن جعفر، و اى امامى که هر لحظه دل هاى ما به شوق دیدار حرم مطهّرت مى تپد، سلام بر تو اى على بن موسى الرضا، و سلام بر پدارن بزرگوارت و فرزندان پاک و معصومت.


فرارسیدن یازدهم ذى القعده سالروز ولادت هشتمین امام معصوم، خورشید فروزان خراسان، مایه برکت و افتخار کشور ایران، محبوب دلهاى شیعیان، حضرت ابى الحسن على بن موسى الرضا علیه السلام را به همه مسلمانان جهان بالأخصّ شیعیان تبریک مى گوییم.

با تولد بهار انتظار به پایان مى‏رسد. رنگ ماتم از چهره شهر زدوده مى‏شود. غم جاى‏خود را به شادى مى‏دهد و شکوفه‏هاى سفید بر قلبها شکوفا مى‏شود و چشمه امید درچشمهاى شیعیان مى‏جوشد. در صبحى به زیبایى بهار و به گرمى و صمیمیت‏خورشید دریازدهم ذى‏القعده سال 148 هجرى، ماهى از تبار نور واز فرزندان على و فاطمه‏درخشش‏یافته، پا به عرصه گیتى مى‏گذارد. اسم او را که جد بزرگوارش سالها در انتظاردیدارش زندگى مى‏کرد و از او و تولدش سخن مى‏گفت، على نهادند و لقبش را رضا، چراکه همیشه راضى به رضاى پروردگار بود. پدر گرامى ایشان حضرت موسى بن‏جعفر(ع)همیشه او را به این نام فرا مى‏خواندند و کنیه‏اش را اباالحسن صدا مى‏زدند.

دردفتر تاریخ شیعه و در کتب و روایات از هشتمین امام با القاب رضا، صابر، رضى،وفى، فاضل، سراج‏الله، نورالهدى، صدیق و ... نام برده‏اند اما معروفترین لقب آن‏حضرت «رضا» است و به این دلیل خداوند نام «رضا» را براى او برگزیده است چون‏ایشان در آسمانها در نزد خداوند تبارک و تعالى و در زمین میان پیامبران وامام(ع) مورد رضایت‏بود و دل به خشنودى خدا سپرده بود.

... در تمایز امام هشتم از بقیه امامان شیعه و اینکه ایشان را به عنوان رضامى‏شناسند، آمده است که: «از وقتى مخالفین از دشمنان آن حضرت به او راضى شدند،همچنانکه موافقین از یاران و دوستانش به او رضایت دادند و این خصوصیت درهیچکدام از پدران بزرگوارش نبود.» مادر کریمه آن حضرت که دلى به وسعت آسمان‏داشت و چشمانى پر از ستاره خوشبختى و در دستانش کلید درى بود که خشنودى خدا بااو باز مى‏شد و آن در «رضا»ى او بود. او بانوى رنج کشیده‏اى بود پر از مغرب‏اسارت که در اختیار جده‏اش حضرت حمیده قرار داده شده بود. نام او را تکتم، نجمه،طاهره، اروى، سمانه و ... آورده‏اند و بعضى خیزران و شقراء نیز گفته‏اند، در عقل‏و دیندارى و حیاء از بهترین زنان بود و در زیرکى و محاسن و اخلاق مورد ستایش‏همگان قرار مى‏گرفت. شیخ صدوق از او روایت کرده است که فرمود: چون فرزندم امام‏رضا(ع) را حامله شدم بهیچ وجه سنگینى حمل را در خود احساس نمى‏کردم چون به خواب‏مى‏رفتم صداى تسبیح و تهلیل و تمجید حق سبحانه و تعالى را از درون بطن خویش‏مى‏شنیدم و ترسان بیدار مى‏شدم و دیگر صدایى نمى‏شنیدم. با اینکه مجموعه خواهران وبرادران امام رضا(ع) را بین‏36 تا 38 نفر ذکر کرده‏اند، اما هیچکدام از آنها درنزد حضرت امام موسى بن‏جعفر(ع) مثل امام رضا(ع) مورد لطف و عنایت و توجه خاص آن‏حضرت نبود.

 

                                                                                                                 

طلوع نامت

رازیست سترگ

که هنوز بتهای کوچک و بزرگ شکسته آنند

پیشانی ات

معبدی است

که عابدان مشرقی

قبله را در آن به جستجویند

در معبد پیشانی ات

شبانی ساده دل میان پیراهن من

به نیایش نشسته است

همراه با کبوترانی

که از نامت دانه و گل بر می چینند

حنجره ات- افشان در آفتاب و مهتاب-

روشن می کند دقایقم را

 

 

وای خدا جون شنبه روزتولد آقامون ضامن آهو ... چقدر دوست داشتیم اون روز مشهد الرضا بودیم سرمون می گذاشتیم روی زانوهامون و زار زار گریه می کردیم چقدر دوست داشتیم شنبه کنار سقاخونه ی طلای آقامون می رفتیم و برای کبوترای حرمش دونه می پاشیدیم . چقدر دوست داشتیم سرمون تکیه بدیم به ضریج و با آقامون درد دل کنیم ....... حرفایی رو بگیم که تا حالا به هیچ کس نگفتیم ... چیزایی رو بخواهیم که تا به حالا از هیچ کس نخواستیم ... از آقامون ضامن آهو بخواهیم فرج آقامون حضرت قائم رو از خدا بخواد و طولانی تر از این نکنه ... ازش می خواستیم ............ خیلی حرفا داریم که بگیم ولی اینجا نمی تونیم بنویسیم ....... از همه تون التماس دعا داریم ... برامون دعا کنید ... بخصوص شما که الآن مشهدید.

                                                           

                                                                        پخش زنده از حرم مطهر امام رضا (ع)

 

 




موضوع مطلب :


چراغی بر سر راه چشمهامان به تاریکی عادت کرده اند،...

صحبت نخواستن و نداشتن است، نطلبیدن و نترسیدن،...

اگر با تمام وجود طالب روشنی بودیم،دستی، چراغی بر سر راهمان می گرفت.

می گویند جوانان ما از فرط بیکاری و بی هدفی و بی انگیزگی، به پوچی می رسند،... به تخریب خویشتن می رسند، به مرگهای تدریجی تن می دهند، به بیراهه می افتند، سر از ناکجاآباد در می آورند، می گویند بر سر راه جوانان ما چراغی روشن نیست، حتی کورسوی امیدی نیست،... راههای مقصد یا راههای بی مقصد،... مرز تشخیص نیست،...

از تو می پرسم، تو که یک جوانی،... شده از خودت بپرسی حالا که راه تاریک است، چرا نگاهت تاریک است؟... چرا چشمهایت به راههای بی مقصد عادت کرده اند؟... چرا بر سر راهت چراغی روشن نیست؟...

تو آن چراغ را نخواسته ای و یا؟... خواسته ای ولی صدایت به عرش خدا نرسیده؟... واقعا آن چراغ را خواسته ای؟... خواسته ات را فریاد زده ای؟... درهای آسمان را بیش از هزار بار کوبیده ای؟... اگر، اگر با تمام وجود طالب روشنی بودی، حتما دستی چراغی بر سر راهت می گرفت؛... باور کن،... خواسته های تو ریشه در عمق وجودت نداشته اند،... خواستن های تو هیچ چرخی را در کائنات به گردش در نیاورده اند،... اگر واقعا می خواستی، دنیا در جهت خواسته ات می چرخید، به چشمهایت نگاه کرده ای؟... آنقدر خالی اند و بی درخشش، که انگار پنجه مرگ بر آنها سایه افکنده،...

اولین گام را با روشن کردن چراغی در نگاهت بردار،... قبل از هر تغییری، باید نگاه تو تغییر کند، آن وقت، راه، مقصد می یابد، آن وقت، هموارکردن راه، آسانتر میشود،فقط کافیست روشن تر ببینی،... آن وقت نگاهت یاد خواهد گرفت که دقیق تر بنگرد،... آنگاه روح تو رشد خواهد کرد، از قفسی که برایش ساخته ای رها خواهد شد، و به همراه بزرگ شدن روح، معجزات کوچک، راه را برای توهموار خواهند نمود.

بابا گیرم که راهت سنگلاخی مشقت بار است، تنها تو فقط اراده کن سنگریزه ها را جمع کنی، قول می دهم دستهای یاریگر پنهانی، قلوه سنگها را از سر راهت برخواهند داشت،... باور کن،...

نگاه روشن تو کوره راههای تاریک را به راههایی روشن مبدل خواهد نمود، فقط اگر چراغی در نگاهت بیفروزی و روحت را از قفسش رها سازی،...

تو به عنوان یک جوان، وجدانت را در دست بگیر، نه بگیر، ای بابا بگیر دیگه، خوب حالا از خودت سوال کن، شده دری را بیشتر از سه بار بزنی؟...

در نیمه ی راهی و می دانی که اشتباه آمدی، شده تصمیم بگیری راه رفته را برگردی؟...

خشت اول دیوارت را کج گذاشته ای، همینطور ادامه بدهی، بر سر خودت آوار خواهد شد، شده بخواهی دیوار کج را خراب کنی و آن را از نو بسازی؟...

خیلی سوال پرسیدم نه ؟ دردناک است، می دانم،... اما بدان تولد همیشه دردناک بوده است،... و بدان که ارزشش را دارد،...

دری را بیشتر از هزار بار کوبیدن، تا عاقبت آن در به رویت باز شود، صبر و بسی شکیبایی می خواهد،... اقرار به اشتباه، و راه رفته را برای انتخاب راه درست، بازگشتن، شجاعت و شهامت می خواهد،... اما بدان که ارزشش را دارد؛... چشم گشودن در دنیایی که به خاطرش، شجاعت قفس شکستن داشته ای، و صبوری به بار نشستن، زیباست،... خداوند تمام عشق است، همچنین سخاوت و بخشش، اگر به این همه باور داشته باشی، هرگز اجازه نمی دهی ضعف هایت تو را فلج کنند. هرگز؛...

لطفا با نظرات مفید خود خوانندگان تنها علمدار را در انتخاب راه درست راهنمایی کنید.

التماس دعا

خدایا همه ما را عاقبت ، ختم به خیر گردان




موضوع مطلب :


مرد ، تشنه بود . زانوآنش ، آری زانوآنش را سخت بغل نموده بود. روبروی آئینه ای ترک برداشته و نگریست در آئینه، آئینه ای که سالها مردم شهر ، خود را در او می دیدند و خودشان را باور می کردند. چیزی شبیه زنگ ، آنچه بر چهره سیاه آهن می نشیند، سطح آئینه را گرفته بود، مرد، روزها گریست ، گریست و گریست؛

 در تنها خانه ای که درب آن به مسجد بزرگ شهر باز بود . آری! مسجد بزرگ شهر. های های مرد گویی به گوش هیچ کس نخورد و خاطری را مکدر نکرد. روزها ، روزهای غبارآلود گرفته از پی هم گذشت و درب خانه را کسی نکوبید. به کوچه آمد؛ آمد و فریاد کشید. کسی پنجره خانه اش را باز نکرد. تک عابرانی که از کوچه های شهر می گذشتند، مرد را سلام نگفتند و مرد ، سلام می کرد؛ اما هیچ وقت جوابی نمی شنید.

روزها و ماهها گذشت و مرد، تنهاتر از آن بود که کسی در کوچه های تاریک شهر، شانه به شانه او راه رود. مرد از کوچه پس کوچه های شهر می گذشت تا به تپه ای که مشرف بر شهر بود و شیب تندی داشت ، رسید. بر دامن تپه ، راهی باریک و مار رو ، تک درختی در شیبی تپه در انتهای راه با تنه ترک برداشته و قهوه ای رنگ که شاخه هایش بر زمین سر خمانده بودند و رگه هایی از حیات در برگهای نیم زردش دیده میشد. مرد نشست.

آری نشست بر زمین؛ رو به مغرب بر شهر نگریست. شهر، شهری که گنبد نیلگون بر آن خیمه زده بود و خورشید، آخرین پرتوهای نارنجی رنگ نور خود را جمع می کرد و پسِ کوهها می خزید. لایه هایی ابر خاکستری رنگ در مغرب چهره کم رمق خورشید. آری! خورشید را مکدر می نمودند. مرد باز گریست؛ گریست و گریست. بلند بلند و بلند؛ های های. مرد در باد پیچید؛ همچون ردای بلندش و موهایش. موهایی که آشفتگی درونش را جار میزد. مرد، زانوآنش تا شد و بر زمین نشست.

<< تو را چه شده است؟ >>

 این تنها صدایی بود که پس از ماهها مرد را مورد مخاطب قرار می داد. به اطراف نگاه کرد؛ کسی را ندید. دوباره نگاه کرد؛ اما کسی نبود، مرد، سر در گریبان، فکورانه، اندیشید به گذشته به آئینه، آئینه ای که سالها از او مراقبت کردند در چکاچک شمشیرها؛ زمانی که بسان آوار، شمشیرهای آخته بر او فرود می آمدند و امروز، مکدر است؛ مکدر مکدر، ناگهان باد تندی وزید و شاخه های نحیف درخت را به رقص گرفت. پرنده ای کرک شد، کنار مرد بر زمین افتاد. مرد، دست برد؛ پرنده را برداشت در حالی که از بال شکسته اش خون جاری بود؛ گفت ای پرستو! تو را چه شده است؟ به گمانم لانه تو را هم آتش زده اند؟!


مرد، زیر آسمانی پوشیده از لکه های پراکنده ابرها خاکستری، در هوی هوی باد و در شیب تپه پیش رفت تا راه آمده را باز گردد؛ پیش رفت تا به نخلستان کنار شهر رسید؛ زانو زد و نشست. تصویر خودش را در آب زلال ته چاه دید؛ احساس کرد بسیار پیر و تکیده شده است و گریست. قطرات اشک مرد،که با آب چاه بسان زلالی یکی بود، در چاه می ریخت و چهره مرد را موج می انداخت و مرد در گوش چاه زمزمه ای کرد که چاه هم گریست.

شاید این چنین گفت که:

               الا ای چاه یارم را گرفتند                     نگارم را ، بهارم را گرفتند


السلام علیک ایها الصراط المستقیم یا علی بن ابی طالب (ع)

اگر دلتون شکست ما را هم دعا کنید




موضوع مطلب :


هفتــــــــــــــــــــــــه بسیــــــــــــــــــــــج گرامیبــــــــــــــــــــــــــــاد

امام خمینی (ره):

·   بار دیگر تاکید می کنم که غفلت از ایجاد ارتش بیست میلیونی، سقوط در دام دو ابر قدرت جهانی را به دنبال خواهد داشت.

رهبر معظم انقلاب :

·        انکار بسیج ، انکار بزرگترین ضرورت و مصلحت برای کشور است.

تشکیل بسیج مستضعفین ، ارتش بیست میلیونی به فرمان امام خمینی (ره) هوشیاری و درایت بی نظیر حضرت امام از جمله اساسی ترین عوامل در جهت خنثی سازی توطئه ها به حساب می آید که به برکت این دوراندیشی و هدایت انقلاب در مسیر اصلی خود زمینه انقلاب دوم فراهم آمد و با سقوط لانه جاسوسی آمریکا در تهران و برملا شدن ماهیت سلطه جو و تجاوزکارانه آمریکا ، شیطان بزرگ با ضربه ای سخت و جبران ناپذیر روبرو شد.

اسناد به دست آمده از لانه جاسوسی و اظهارات صریح حکام آمریکایی ، مردم و رهبران کشور و بویژه حضرت امام را با این حقیقت آشکار مواجه ساخت که احتمال مداخله نظامی آمریکا و هجوم وی به جمهوری اسلامی، بعید و غیر ممکن نبوده و با توجه به سوابق این کشور در جهان لزوم آمادگی مردم جهت مقابله و رویارویی در کوتاهترین زمان ممکن آشکار می ساخت.

بر این اساس امام امت در پنجم آذر ماه سال 58 یعنی در مدتی کمتر از یکماه بعد از انقلاب دوم فرمان تاریخی تشکیل بسیج را صادر فرمودند.

یک مملکت بعد از چند سالی که بیست میلیون جوان دارد ، باید بیست میلیون تفنگدار داشته باشد و بیست میلیون ارتش داشته باشد و یک چنین مملکتی آسیب پذیر نیست و مردم دلسوخته و مسلمان و پاکباخته که دل در گرو عشق به انقلاب و هدف های والای آن داشتند، با آمادگی و قصد و اراده خلل ناپذیر جهت پاسداری لز دستاوردهای انقلاب گروههای مقاومت مردمی را در پایگاههای بسیج و در آن زمان در مساجد سراسر کشور تشکیل دادند.

اولین تجربه آنها به صورت عملی یاری رساندن به سپاه و کمیته در قالب رویارویی با ضد انقلاب و خنثی سازی توطئه های آنها بود و از این راه نقش موثری در خدمت به انقلاب و اهداف الهی آن هم نشان دادند.

در طول هشت سال دفاع مقدس ، بسیج آن چنان درخشید که دشمنان اعتراف کردند که قدرتی در بسیج نهفته است که می تواند با یکایک ارتشهای کلاسیک جهانی مقابله کند.

بسیج علاوه بر حضور در خط مقدم نبرد، وظیفه جذب ، آموزش و سازماندهی نیروهای مردمی و اعزام آنها را به جبهه های حق علیه باطل بر عهده داشت و در این مدت توانست جمعیت مومن و صاحب ارزشی را از امت حزب الله ، در درون خود بپروراند و پایه ریزی ارتش مردمی را دنبال کند و سرانجام پس از هشت سال دفاع مقدس ، بسیجیان مظلوم و سلحشور جبهه های توحید به همراه امت شهید پرور ، از این آزمایش الهی سربلند و پیروز بیرون آمدند.

امام راحل این چهره های مظلوم را به شایستگی تمام به تصویر کشیدند و فرمودند:

شما آئینه مجسم مظلومیت ها و رشادت های این ملت بزرگ در صحنه نبرد و تاریخ مصور انقلابید، شما فرزندان دفاع مقدس و پرچم داران عزت مسلمین و سپر حوادث این کشورید.

یاد و خاطره همه شهدای بسیجی بویژه شهدای بسیجی روستای ده زیار گرامیباد.

التماس دعا




موضوع مطلب :


<   1   2   3   >   
درباره وبلاگ

عاشق آقا و مولا ابوالفضل (ع) و دنیا هیچ ارزشی ندارد.
طول ناحیه در قالب بزرگتر از حد مجاز
آمار وبلاگ
بازدید امروز: 65
بازدید دیروز: 55
کل بازدیدها: 223752